- دست بگیر، شما را از دیگران جدا می کند، دست بده اتحاد ایجاد می کند.
- وقتی از کار دست بکشید که کار شما انجام شده باشد، نه آنگاه که خسته شده اید.
- روابط یک جانبه نمی پاید. اگر یکی همیشه از خود مایه می گذارد و دیگری فقط بهره می برد، دیر یا زود رشته ارتباط می گسلد.
- از این که من کاشتم و دیگران برداشتند گله ای ندارم. پشیمانی فقط وقتی معنی دارد که بکاریم اما کسی درو نکند.
- اعضای قابل اعتماد تیم به انجام هر کاری که از آنها برآید اشتیاق دارند.
- توفیق تیم در گرو انضباط اعضای آن است: انضباطِ اندیشیدن، انضباطِ احساسات و عواطف و انضباطِ لازم برای اقدام و عمل
- کسی که انضباطِ اندیشیدن دارد، هر کاری را بهتر انجام می دهد.
- اگر خلق و خوی خود را کنترل نکنید، برنده نخواهید شد.
- تفاوت برنده و بازنده در عمل و بی عملی است
- صفتهاي بايسته يك رهبر:
1- شخصیت، 2- جاذبه، 3- تعهد، 4- ارتباط، 5- لیاقت، 6- شجاعت، 7- قدرت تشخیص، 8- تمرکز، 9- بزرگواری، 10- ابتکار،
11- گوش دادن، 12- شور و شوق، 13- نگرش مثبت، 14- مشکل گشایی، 15- روابط، 16- مسؤولیت، 17- امنیت خاطر،
18- تسلط بر نفس، 19- خدمتگزاری، 20- بیاموزید، 21- آینده بینی و قوه تشخیص
- اگر زندگی ات در خطر نیست. خود را به ستیز میفکن.
- شهریاری که خشمگین باشد. قادر به تشکیل سپاه نیست و فرمانده ای که ناراضی باشد. قادر به جنگیندن نیست
- بعد از چندی، شهریارخشمگین ممکن است شاد شود و فرمانده ناراضی راضی گردد. ولی سرزمینی که از دست رفت، دیگر به دست نمی آید و مرده به زندگی باز نخواهد گشت.
- تاریخ تا کنون جنگی طولانی به خود ندیده است که در آن کشوری به مناقع قابل توجهی رسیده باشد.
- کسانی که اسلحه شان را به سرعت کنار نگذارند، خود شکار اسلحه ها خواهند شد.
- برای دشمنی که محاصره شده است. یک راه فرار باز بگذارید بدینسان او حس می کند که راهی به جز مردن هم می تواند داشته باشد.
- فرمانده مجرب به جای آن که پیروزی را از افراد خود بخواهد، پیروزی را در دل فرصت ها می جوید.
- جاده هایی هستند که نمی بایستی در آن ها قدم نهاد. دشمنانی هستند که نمی بایست بر آن ها تاخت. شهرهایی که نباید بر آن ها حمله برد و زمین هایی که نباید بر سر آن ها مشاجره نمود.
- نگاه ما به زندگی و کردار ما تعیین کننده ی حوادثی است که بر ما می گذرد.
- نگرش ها واگیردار هستند.
- سرعت پخش نگرش بد بیش تر از نگرش خوب است.
- نگرش واقعیت درونی هرکس را برملا می کند و تظاهر آن، کارها و حرکات اوست.
- تنها فرق بین موفقیت و شکست، نوع نگاه است.
- هیچ عاملی نمی تواند افرادی را که دارای ذهنیت درست هستند از رسیدن به هدف و مقصود بازدارد و هیچ عاملی نمی تواند به کسانی که ذهنیت نادرست دارند کمک کند.
- وجود نگرش خوب در میان بازیکن ها لزوما سبب موفقیت تیم نمی شود، اما داشتن نگرش بد شکست تیم را تضمین می کند.
- بدون داشتن بازیکن های بزرگ امکان بردن وجود دارد اما با داشتن بازیکن های بزرگ هم می توان میدان را به حریف واگذار کرد.
- بزرگ ترین دستاوردهای تاریخ کار انسان هایی بوده که فقط اندکی از انبوه همتایان خود پیش تر بوده اند.
- خوب، دشمن بهتر است.
- رهبران می دانند برای گزینه بهتر باید خوب را جواب کنند.
- ملاک موفقیت یک رهبر به میزان ماندگاری سازمان بعد از اوست.
- یک رهبر هرقدر هم ذاتا ماهر و هنرمند باشد، اگر بر نفس خود مسلط نباشد نمی تواند از همه ی توانایی و استعدادش بهره مند شود.
- گاه آن قدر سرگرم تمیز کردن مغازه می شویم که فراموش می کنیم در را به روی مشتریان باز کنیم.
- بهترین کار، کاری است که از انجام آن لذت می بریم. شغلی را بپذیر که عاشق آن باشی.
- استعداد بدون انضباط مانند اختاپوسی است که سوار رولراسکیت شده است. جنب و جوش زیاد ولی جهت حرکت نامعلوم.
- اگر آرمان شما در خدمت دیگران نیست، لابد آرمانی حقیر است.
- کارایی اساس بقا است. اثربخشی اساس موفقیت است.
- انسان استعداد رهبری دارد. اما یک شبه نمی توان رهبر شد. رهرو این راه باید صبور و شکیبا باشد.
- قهرمانان آنانی هستند که می دانند کیستند.
- زمانی که شما بالاخره تصمیم گرفتید تا سکان دار زندگی خود باشید، تا آن چه را برایتان واقعا اهمیت دارد بشناسید. تا برنامه و جهتی را تعیین کنید که روشن کند دقیقا به کجا و چگونه می روید، آن گاه شما نیز از همان احساس آرامشی سخن خواهید گفت که چرچیل در تاریک ترین ساعات تاریخ انگلستان از آن یاد کرده است. چرچیل این توانایی را داشت که بگوید: [مطمئن هستم که نباید شکست بخورم.] من به احترام اعتماد به نفسی که این معنی از آن برخاسته است، سر تعظیم فرود می آورم.
- تجربه کار گروهی انسان را فروتن می کند.
- گروه ها چیزی بیش تر از یک تجمع ساده افراد انسانی هستند. تفاوت بین یک گروه و یک توده انسانی، ناشی از بارقه الهی است که در گروه وجود دارد، ولی توده فاقد آن است.
- چنانچه اعضای گروه نیت، تصمیم و ارزش های مشترکی داشته باشند، در آن صورت آن ها علاقمند به جایگزینی خودخواهی با دیگرخواهی خواهند بود.
- نکته شگفت انگیز این است که وقتی گروه را بر خود مقدم بدارید، به ناگهان اهداف شخصی تان بهتر از زمانی که خود را مقدم می داشتید، برآورده خواهد شد.
- مچ افراد را در حین انجام کارهای درست یا تقریبا درست بگیرید (و برای این کارشان آن ها را تشویق کنید و به آن ها پاداش دهید.)
- بازیکنان خبره و ماهر تحت نظر مربیان ترسو و محتاط نمی توانند یک گروه توانمند پیروزی آفرین درست کنند.
- کسی که به من اعتماد می کند، از کسی كه مرا دوست دارد گامی فراتر نهاده است.
ماجراي ترانه يك فيلم كه افسانه شد
حكايت ترانه «مرا ببوس» چه بود؟
شايد بتوان گفت ترانه «مرا ببوس» كه اغلب با صداي خاطرهانگيز حسن گلنراقي شنيدهايم جنجاليترين ترانه فيلم در تاريخ سينماي ايران باشد. احتمالا با همين جملات عدهاي بر ميآشوبند كه مگر ترانه «مرا ببوس» اصلا ترانه يك فيلم سينمايي بوده است؟!
جهت اطلاع دوستان جوان هم كه شده بايد گفت كه «مرا ببوس» سالها به عنوان يك ترانه سياسي و انقلابي در محافل مختلف قلمداد ميشد و آن را حتي به بعضي افسران سازمان نظامي حزب توده مانند سرهنگ سيامك و سرهنگ مبشري نسبت ميدادند كه پس از كودتاي 28 مرداد 1332 اعدام شدند و چنين روايت ميگرديد كه يكي از اين افسران در شب اعدام، شعر «مرا ببوس» را براي دخترش سروده و خوانده است.
خصوصا كه محتواي شعر «مرا ببوس» بسيار به شرايط آنچه روايت ميگرديد، نزديك بود:
در ميان طوفان .... هم پيمان با قايقرانها
گذشته از جان ... دارم با يارم پيمانها
كه بر فروزم ... آتشها در كوهستانها
شب سيه، سفر كنم، ز تيره ره گذر كنم...
از همين رو بود كه ساليانه سال ترانه فوق توسط انقلابيون و سياسيون زمزمه ميگرديد:
اما واقعيت ماجراي ترانه «مرا ببوس» چه بود؟
مجيد وفادار سراينده آهنگ اين ترانه، خود ماجراي فوق را طي مصاحبهاي در شماره 1418 هفتهنامه تهران مصور مورخ 11 آذر ماه 1349 چنين شرح ميدهد: «... در اين دوره من گاه گاهي براي فيلمها هم آهنگ ميساختم. يادم ميآيد يكي از اين فيلمها «اتهام» نام داشت كه در آن ژاله بازي ميكرد. تهيهكنندگان فيلم از من يك آهنگ نو خواستند و من براي اين فيلم آهنگي ساختم كه بعدها به نام «مرا ببوس» معروف شد ... به ياد ميآورم روزهايي را كه اين آهنگ سر زبانها افتاده بود و داستانهايي را كه براي آن ساخته بودند. اين آهنگ شايد نقطه عطف موسيقي جاز ايران بود. چرا كه بعد از آن خوانندههاي ديگري به راديو آمدند و موسيقي جاز نضج پيدا كرد... شعر اين آهنگ از حيدر رقابي (هاله) بود كه متاسفانه در ايران نماند و براي هميشه بار سفر بست و به آمريكا رفت...»
ترانه «مرا ببوس» براي فيلم «اتهام» ساخته شاپور ياسمي كه در ارديبهشت ماه سال 1335 روي پرده رفت، ساخته شد و در يكي از صحنههاي فيلم توسط «پروانه» (خواننده معروف آن دوران) و با لبخواني ژاله علو خوانده شد.
در آن فيلم ژاله علو نقش زني را داشت كه سزاي خيانت شوهر سابقش را داده و پس از كش و قوس داستاني، سرانجام خود را به پليس معرفي كرده بود و در صحنه فوق كه با فرزند كوچكش وداع ميكند و به سوي زندان و مجازات روانه ميشود، چنين ميخواند:
«مرا ببوس، مرا ببوس براي آخرين بار....خدا تورا نگهدار
كه ميروم به سوي سرنوشت...»
پس از اتمام اكران فيلم مذكور در خرداد 1335، ترانه «مرا ببوس» چندان مطرح نگرديد، اما آهنگ و شعرش بسيار مورد توجه برخي موسيقيدانها از جمله پرويز ياحقي قرار گرفته بود.
پرويز ياحقي هم يكي از دوستانش به نام «حسن گلنراقي» را در يكي از روزهاي تابستان سال 1335 وادار به خواندن اين ترانه در استوديو شماره 8 راديو ايران ميكند و خودش هم ويلن آن را ميزند. «مرا ببوس» بدون اطلاع گلنراقي ضبط ميشود. چرا كه حسن گلنراقي فرزند يكي از تجار معتبر بازار بود و اگر چه صدايي گرم و گيرا داشت و در محافل دوستانه ميخواند ولي به لحاظ موقعيت خانوادگي هرگز نميتوانست به عنوان خواننده راديو معرفي شود و در آن روز تابستاني نيز تنها براي ديدار دوستش آمده بود.
به هر حال ترانه «مرا ببوس» با صداي حسن گلنراقي مورد تاييد رييس وقت راديو قرار ميگيرد و به اصرار ياحقي بدون ذكر نام گلنراقي از راديو پخش ميگردد كه بسيار مورد توجه واقع ميشود.
سرانجام خانواده گلنراقي متوجه ماجرا شده و از آن پس ديگر وي ترانه نميخواند و «مرا ببوس» اولين و آخرين ترانه وي ميشود. البته گفته شدكه گلنراقي در يك فيلم ديگر از زبان دانشجوي دانشگاه كه دل و قلوه فروشي ميكند ترانه «دل دارم، قلوه دارم، جگر و ... » را خوانده است.
به هر حال ترانهاي كه آن روز تابستاني با ويلن پرويز ياحقي توسط حسن گلنراقي خوانده شد و بدون اطلاع وي ضبط گرديد، بارها و بارها پخش شد و روي نوار دست به دست گشت تا به عنوان ترانهاي ماندگار در تاريخ موسيقي ايران بماند
بعضى از آدمها جلد زرکوب، بعضى جلد ضخيم و بعضى جلد نازک و بعضىها اصلا جلد ندارند.
بعضى از آدمها ترجمه شدهاند و بعضىها تفسير مىشوند.
بعضى از آدمها با کاغذ کاهى و نامرغوب چاپ مىشوند و بعضى با کاغذ خارجى.
بعضى از آدمها تجديد چاپ مىشوند و بعضىها فقط يک بار چاپ مىشوند و بعضى از آدمها فتوکپى آدمهاى ديگرند.
بعضى از آدمها داراى صفحات سياه و سفيدند و بعضى از آدمها صفحات رنگى و جذاب دارند.
بعضى از آدمها تيتر و فهرست دارند و روى پيشانى بعضى از آدمها نوشتهاند: حق هرگونه کپىبردارى و استفاده بدون اجازه ممنوع و محفوظ است.
بعضى از آدمها قيمت روى جلد دارند بعضىها با چند درصد تخفيف به فروش مىرسند و بعضى از آدمها بعد از فروش پس گرفته نمىشوند.
بعضى از آدمها را بايد جلد گرفت بعضىها را مىشود توى جيب گذاشت و بعضىها را توى کيف و بعضىها را روى قفسه قرار داد.
بعضى از آدمها نمايشنامهاند و در چند پرده نوشته و اجرا مىشوند و بعضىها فقط جدول و سرگرمىاند و بعضىها معلومات عمومى.
بعضى از آدمها خطخوردگى و خطزدگى دارند و بعضىها غلط چاپى و بعضىها غلط املايى فراوانى دارند.
از روى بعضى از آدمها بايد مشق و از روى بعضى از آنها بايد جريمه نوشت.
بعضى از آدمها در کلاسها تدريس مىشوند و بعضىها ممنوع بوده و مخفيانه دست به دست مىشوند.
بعضى از آدمها را بايد چندين بار خواند تا معنى آنها را فهميد و بعضىها نخوانده قابل فهم هستند.
بعضى از آدمها را بايد نخوانده دور انداخت و بعضىها را هميشه بايد با خود همراه نمود.
بعضى از آدمها تفرقهانداز هستند و بعضىها بانى وحدت و همبستگى.
بعضى از آدمها به نام ديگران چاپ مىشوند و بعضىها قبل از چاپ به فروش مىرسند.
بعضى از آدمها در قفسه خاک مىخورند و بعضىها در انبار بايگانى شدهاند.
بعضى از آدمها تاريخىاند و از گذشته صحبت مىکنند و بعضىها آينده نگرند و به آينده مىپردازند.
بعضى از آدمها لطيفهاند و بعضىها بىروحاند و خستهکننده.
بعضى از آدمها سياسىاند و در هر نوبت چاپ، رنگى ديگر به خود مىگيرند.
بعضى آدمها منبع و ماخذ ندارند و بعضىها منبع و مرجع ديگرانند.
بعضى از آدمها شيرازه ندارند و زود از هم مىپاشند و بعضىها شيرازهشان ميخ دارد و قبل از ميخ کهنه و پاره مىشوند.
بعضى از آدمها با محتوا هستند و بعضىها بىمحتوا و پوچاند و فقط براى امرار معاش.
بعضى از آدمها ماندگارند و بعضىها در چاپخانه مىمانند و بازيافت مىشوند.
بعضى آدمها هويت ندارند و بىنام و نشاناند و بعضىها چندين نويسنده دارند.
بعضى از آدمها در کتابخانه نگهدارى مىشوند و بعضىها در پيادهرو خيابان به فروش مىرسند.
بعضى آدم ها را کادو مىگيرند و هديه مىدهند.
بعضى آدمها را به مفت هم نمىخرند و بعضىها از موزهها به سرقت مىروند.
بعضى از آدمها بدون مجوز چاپ مىشوند و بعضىها نياز به مجوز ندارند و بعضىها تا ابد مجوز چاپ نمىتوانند اخذ کنند.
بعضى از آدمها خاطرهاند و بعضىها يادداشت شخصى.
بعضى آدمها در مدح ديگران نوشته مىشوند و بعضىها در بدگويى ديگران.
بعضى از آدمها افسانهاند و بعضىها رمان و بعضىها داستان.
بعضى آدمها مذهبىاند و بعضىها لامذهب و خيلىها در اين ميان.
بعضى از آدمها احساسات ديگران را جريحهدار مىکنند و بعضىها به ديگران احترام مىگذارند.
بعضى از آدمها به ديگران توهين مىکنند و بعضىها توهين را به جان مىخرند.
بعضى از آدمها به زور بر ديگران تحميل مىشوند و بعضىها خود به ميان ديگران مىروند.
بعضى از آدمها چند جلدى و قطورند و بعضىها تک جلدى و لاغر.
بعضى از آدمها از جنگ مىگويند و بعضى از صلح و صفا.
بعضى از آدمها از شادى سخن مىگويند و بعضىها از غم.
و......................
راستی
تعيين جنسيت جنين با آزمايش خون
با اين آزمايش ميتوان بيماريهايي همچون هموفيلي و يا اختلال كار ماهيچهها را نيز در جنين تشخيص داد.
محققان اسپانيايي اعلام كردند با انجام آزمايش خون در هشتمين هفته بارداري ميتوان جنسيت جنين را تعيين كرد.
به گزارش ايرنا، روزنامه لاوانگوارديا امروز سه شنبه با اعلام اين مطلب افزود: كارشناسان آزمايشگاه لورگن شهر گرانادا اسپانيا با همكاري بيمارستان بيرخن دلاس نيبس گرانادا و يك بنياد تحقيقاتي بيو بهداشتي موفق شدهاند با آزمايش خون مادر در هفته هشتم بارداري جنسيت جنين وي را كه ۹۸درصد قابل اعتماد است، مشخص كنند.
خاطر نشان ميشود كه جنسيت جنين تاكنون در هفته بيستم دوران بارداري با انجام سونوگرافي مشخص ميشد كه درصد صحت آن كمتر از اين آزمايش است.
بنابرگزارش ايرنا، خاوير بالبرده مدير كل آزمايشگاه لورگن در اينباره طي مصاحبهاي مطبوعاتي اعلام كرد اين آزمايش كه با گرفتن سه ميلي ليتر خون مادر انجام ميگيرد، هيچگونه عوارض جانبي براي مادر و جنين او همچون آزمايشهاي ديگر ندارد.
وي همچنين تصريح كرد كه با اين آزمايش ميتوان بيماريهايي همچون هموفيلي و يا اختلال كار ماهيچهها را نيز در جنين تشخيص داد.
بالبرده افزود: اين آزمايشگاه هم اكنون در حال همكاري با بيمارستان بيرخن د لاس نيبس براي تشخيص زودهنگام بيماريهاي ديگر در جنين است.
اين آزمايش بر روي دي .ان .اي جنين كه در خون مادر وجود دارد، انجام مي گيرد و راه را بر روي ديگر آزمايشات ژنتيكي و تشخيص بيماريهاي ديگر باز مي كند.
بنابراين گزارش، پاسخ اين آزمايش پس از ۴۸ساعت اعلام ميشود و هزينه آن حدود ۱۲۰يورو و كمتر از ديگر آزمايشات ژنتيكي است.
بينيد زرتشت چه جمله زيبايي ميگه :
ديگران رو ببخش نه بخاطر اينكه انها سزاور بخشش تو هستند
بلكه فقط بخاطر اينكه تو سزاوار آرامشي ![]()
تو دختری یا پسر ؟ دلم می خواد دختر باشی یه روز چیزایی که من الان حس می کنم حس کنی !مادرم می گه : دختر دنیا اومدن یه بدبختیه بزرگه!ومن اصلا حرفش رو قبول ندارم !وقتی خیلی دلش می گیره می گه: آخ!کاش مرد به دنیا اومده بودم ! می دونم دنیای ما با دست مردا و برای مردا ساخته شده و زورگویی و استبداد تو وجودشون ریشه های قدیمی داره! تو قصه هایی که مردها برای توجیه کردن خودشون ساختن اولین موجود یه زن نیست یه مرد به اسم آدم!بعدها سر و کله حوا پیدا می شه تا آدم از تنهایی در بیاره و براش دردسر درست کنه!تو نقاشی دردیوار کلیساها خدا یه پیرمرد ریش سفیده نه یه پیره زن مو سفید! تموم قهرمانا هم مردن! از پرومته که آتیش اختراع کرد گرفته تا ایکار که دلش می خواس پرواز کنه!مادر مسیح هم که پسر روح القدسه یه مادر رضاعی بوده! با تموم این حرفا حتا اگه نقش یه مرغ کذچ رو بازی کنی زن بودن خیلی قشنگه!چیزیه که یه شجاعت تمتم نشدنی می خواد !یه جنگ که پایون نداره! اگه دختر به دنیا بیای خیلی چیزا رو باید یاد بگیری!اول از همه باید خیلی بجنگی تا بتونی بگی اگه خدایی وجود داشته باشه می شه مث یه پیره زن موسفید یا یه دختر قشنگ نقاشیش کرد! خیلی باید بجنگی تا بتونی بگی وقتی حوا سیب ممنوعه رو چید گناه به وجود نیومد اون روز یه قدرت باشکوه متولد شد که بهش نافرمانی می گن!خیلی باید بجنگی تا بتونی بگی تو تنت چیزی به اسم عقل وجود داره که دوس داری به صداش گوش بدی! مادر شدن نه حرفه س نه وظیفه!یه حقه از بین هزارن حقی که داری!بس که این حق و فریاد می زنی خسته می شی تقریبا تموم مواقع شکست می خوری! ولی نباید دل سرد بشی!جنگیدن زیباتر از پیروزیه!به سمت مقصد رفتن از رسیدن به اون با ارزش تره!وقتی برنده می شی یا به مقصد می رسی یه خلا تو خودت حس می کنی ! آره !دلم می خواد تو دختر باشی! امیدم اینه که هیچ وقت حرفای مادرمو تکرار نکنی همون طور که من هیچ وقت تکرارشون نکردم!
Letter to child never born-Oriana Fallaci
هرساله در همه جهان و به ویژه در بازیهای جهانی و در همه کشورهای اروپایی دویی به نام ” ماراتن “ انجام میشود که کمتر کسی از ریشه آن آگاه است. سیاست بازان مردم فریب باختر زمین ، که دشمنی دیرینه با ایران و ایرانی دارند، آنرا شکست سپاه داریوش بزرگ از یونان میدانند. بدینگونه به مردم ساده دل و ناآشنای خود به تاریخ، پذیرانده اند که در این روز پس از شکست ارتش ایران مردی از دشت ماراتن تا آتن یکسره دوید تا آتنیان را از پیروزی ارتش یونان و نابودی ارتش ایران آگاه سازد. اینان با این دروغ میخواهند همیشه پرده ای بر روی خواریهای خود در شکستهای پیاپی یونان و رم در برابر ارتش پارس که بر جهان فرمانروایی میکرد بکشند.
هم میهنان گرانمایه و ایران پرست باید این رویداد را آنچنان که هست بدانند تا برای ناآشنایان بازگو نمایند و دست سیاست بازان باختر و فرمانروایان دشمن ایران زمین را جلوی مردم خویش باز نمایند.
داستان چنین است که:
در آتن مرد نیرومند، یک دنده و خودخواهی به نام ” پیزیسترات “ فرمانروایی میکرد که پس از او پسرش به نام” هیپارک “ به فرمانروایی میرسد و همان روش خودخواهانه پدر را دنبال میکند ولی به دست دو تن از دشمنان خود کشته میشود. برادر او به نام ” هیپاس “ جانشین برادر میشود و بر اریکه فرمانروایی یونان مینشیند. دشمنان او از اسپارت یاری میخواهند تا بر او بشورند. اسپارتیها به یاری می آیند و با دزدیدن زنان و فرزندان خانواده هیپاس او را وامیدارند تا آتن را رها کند. هیپاس ناگزیر از آتن میرود و به درگاه داریوش بزرگ پناهنده میشود و از او یاری میخواهد تا تاج و تخت آتن را به او باز گرداند.
داریوش بزرگ شاهنشاه ایران زمین، سپاه اندکی که بیش از سی هزار تن نبود، به فرماندهی سرداری کرد از مادها به نام ” مادیس “ همراه هیپاس رهسپار یونان میکند. ارتش یونان به فرماندهی میلیتاد در دشت ماراتن با سپاه ایران روبه رو میشود و جنگی سخت در میگیرد.
هرودوت، دشمن سوگند خورده ایران و ایرانی که برای دروغها و نادرستیهایش در دشمنی با ایران، باختریان او را ” پدر تاریخ “ نام داده اند ، در اینباره بسيار کوتاه مینویسد: ” بربرها در نخستین برخورد به میانه ارتش یونان تاختند و آنرا از هم شکافتند و در هم ریختند و ارتش یونان را به دو تیکه نمودند"
اما از دلاوریهای ستایش آمیز مادیس سردار ایران ، که ارتش یونان را دچار شکستی سخت مینمايد و آنرا از هم میپاشد کمتر سخن میگویید.
در این پیکار ” ستینیلایوس “ فرزند ” تراسیلاتوس “ و همچنین یکی دیگر از سرداران یونان به نام ” پولمارت “ کشته میشوند و دست ” سیتریر “ فرزند ”اوفوریون “ از بازو جدا میگردد. در این نبرد بسیاری از سرداران یونان به خاک می افتند و سپاه ایران پیروزمندانه به سوی آتن روانه میشود.
در این میان سربازی از دشت ماراتن با دو به سوی آتن میرود تا آتنیان را از شکست ارتش یونان آگاه سازد تا هر چه زودتر دروازههای آتن را ببندند و همه جا را سنگر بندی نمایند تا سپاه ایران نتواند بر آتن چیره شود.
هنگامیکه سپاه ایران به دروازههای آتن میرسد شوربختانه داریوش بزرگ در میگذرد و ارتش ایران از همانجا باز میگردد
پس از داریوش ، خشایار شاه آتن را میگیرد و یونان را بخشی از ایران میکند.
امروزه باختریان به دشمنی با ایران ، جنگ ماراتن را شکست ایران و پیروزی یونان به شمار آورده و سربازی را که خبر شکست یونان را به آتن آورده بود ، نوید بخش پیروزی یونان به شمار می آورند
برگرفته از سایت ایران زون سال 1383
![]()
اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دست شو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم. خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره. مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره. جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم.. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که اثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن, زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم, درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم. اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم. "دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت.. من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟ و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه. درسته, جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العلاده ای برخورداره, مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه, مهم و ارزشمندند. این مسایل خانه مجلل, پول, ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی افرین نیستند. پس در زندگی سعی کنید زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد بردید, یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه, انجام بدید. زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه. این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید. اگر این داستان رو برای فرد دیگه ای نقل نکنید هیچ انفاق نمی افته, اما یادتون باشه که اگه این کار رو بکنید شاید یک زندگی رو نجات بدید
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است
![]()
خلقت زن
از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز میگذشت .
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای ؟
او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد .
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند .
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد .
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند.
-این می شود یک الگوی متعارف برای آنها.
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله .
یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید، از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.
یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.
این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد .
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد .
اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسید : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید .
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نیست، اشک است .
فرشته پرسید : اشک دیگر چیست ؟
خداوند گفت : اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش .
فرشته متاثر شد.
شما نابغهاید ای خداوند، شما فکر همهچیز را کرده اید، چون زن ها واقعا" حیرت انگیزند .
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند .
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند .
وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گریه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند .
در مقابل بی عدالتی می ایستند .
وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند..
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قید و شرط دوست می دارند .
وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.
در مرگ یک دوست، دل شان می شکند .
در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،
با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند .
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید .
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد
کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند
زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند
خداوند گفت : این مخلوق عظیم فقط یك عیب دارد
فرشته پرسید : چه عیبی ؟
خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند......
راه بهشت
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهميد که ديگر اين دنيا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميکشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پيادهروي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يک پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند که به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود که آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان کرد: «روز به خير، اينجا کجاست که اينقدر قشنگ است؟»
دروازهبان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»
- «چه خوب که به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم.»
دروازهبان به چشمه اشاره کرد و گفت: «ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بوشيد.»
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اينکه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود که به يک جاده خاکي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز کشيده بود و صورتش را با کلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: روز به خير
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنهايم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره کرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر که ميخواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند: بايد جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی میشود!
- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما میکنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا میمانند... ![]()
بخشی از کتاب «شیطان و دوشیزه پریم»، پائولو کوئیلو
گلم از خود رهیدن را بیاموز
به سرمنزل رسیدن را بیاموز
مجال تنگ وراهی دور در پیش
به پاهایت دویدن را بیاموز
زمین بی عشق خاکی سرد ومرده است
به قلب خود تپیدن رابیاموز
جهان جولانگهی همواره زیباست
به چشمت خوب دیدن را بیاموز
نامه را مي نويسد اما در تايپ آدرس دچار اشتباه مي شود و بدون اينكه متوجه اشتباهش بشود نامه را مي فرستد.
در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين دنياي خاكي ، زني كه تازه از مراسم خاكسپاري همسرش به خانه بازگشته بود با اين فكر كه شايد تسليتي از دوستان يا آشنايان داشته باشد به سراغ كامپيوتر مي رود تا اي – ميل هاي خود را چك كند اما پس از خواندن نخستين نامه غش مي كند و بر زمين مي افتد
پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مي دود و مادرش را نقش بر زمين مي بيند و درهمان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد .
گيرنده ؛ همسر عزيزم
موضوع ؛ من رسيدم
ميدونم كه ازگرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي ؛ راستش آنها اينجا كامپيوتر دارند و هر كسي به اينجا ميآد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته.
من همين ا لان رسيدم و همه چيز براي ورود تو رو به راهه .
فردا مي بينمت اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من راحت باشه
|
|
| |
|
| |
با تشکر از دوست بسیار عزیزم مهناز از آلمان که این پست را در اختیار من گذاشتند.![]()

ماجراي نامه چارلی چاپلین به دخترش سی سال است با فرج الله صبا است. این کتاب به سه زبان ترکی استانبولی و آلمانی و انگلیسی ترجمه شده و بارها از روی آن نوار، دکلمه و گزارش های تلویزویونی تهیه شده است.
ادامه مطلب
پیشاپیش روز معلم را به تمامی اساتید در تمامی عرصه های علم و دانش تبریک عرض می نمایم .
مي توان در سايه آموختن گنج عشق جاودان اندوختن
اول از استاد، ياد آموختيم پس، سويداي سواد آموختيم
از پدر گر قالب تن يافتيم از معلم جان روشن يافتيم
اي معلم چون کنم توصيف تو چون خدا مشکل توان تعريف تو
اي تو کشتي نجات روح ما اي به طوفان جهالت نوح ما
يک پدر بخشنده آب و گل است يک پدر روشنگر جان و دل است
ليک اگر پرسي کدامين برترين آنکه دين آموزد و علم يقين
برتري حق معلّم بر پدر
آورده اند که اسکندر به معلّم خويش احترام بسياري مي گذاشت. از او پرسيدند: چرا معلّم خود را بيش از پدر تعظيم و احترام مي کني؟ گفت: به سبب آن که پدرم، مرا از عالم ملکوت به زمين آورده و استاد، مرا از زمين به آسمان برده است.
در سپیده دم ازل خداوند ازآدم تا خاتم بندگانی را نماینده خویش قرار داد تا علم و حکمت را سینه به سینه به جهانیان بیاموزند و لیک محمد را خاتم ایشان قرار داد تا بواسطه حکمت مکتوب که قرانش نامید حجت را بر انسان تمام گرداند و اینک ماییم و کتابی در دست و رسالتی بردوش !
.نه نوحی که بر کشتی نجات سوارمان کند و نه ابراهیمی که بتهای زمانمان را بشکند و نه موسی که بر وسط دریا شکاف افکند ه و فرعون زمان را برافکند .
ماییم و کتابی در دست و رسالتی بر دوش !
منجی عالم بشریت نخواهد آمد مگرانسان خود رسالتش را به انجام رسانده باشد
پس تو ای معلم با ما از علم و حکمت.دانش و معرفت . عشق . رافت. انس . شفقت
.....هر انچه را می دانی بگو تا بلکه کیمیایی بیابیم و این دلهای دنیازده را جلایی بخشیم
تا شایسته حضور در محضر بارتعالی گردیم.
تقدیم به تمامی معلمان عزیزم که هر کدام فروغی بر راهمان بر افروختند و ما رفتیم و
دریغ که هیچ نرسیدیم هنوز به سرمنزلی ! که سری به عقب برگردانده و شکرگذار الطافشان باشیم .![]()
![]()
![]()

امشب می خوام یه جیز خنده دار براتون بذارم نمی دونم شما ها هم مثل من از فال و مال بیزارید یا نه ولی در حقیقت دوستم میگه هم فال خوبه و هم مال خوبه و در اصل مال که خیلی خوبه......!!!!!!
خوب حالا فکر کنید یه شب خسته و کوفته از هزاران هزار استرس این دنیا و
اون دنیا ! به خونه برگشنید و دنبال یه کاری برای ریلکسیشن می گردید خوب ! بد نیست این فال رو امتحان کنید خیلی رک و پوست کنده بهتون میگه "دوستون داره ! یا دوستون نداره!"
و بازم این دوستم میگه ادمی خوشبخته که نه استرس این دنیا رو داشته باشه و نه اون دنیا رو !!!
فال لاک پشت
http://www.jadidtarin.com/fall/lakposht/index.php
|
|
یک بنای جالب: ملکه هلند در 14 مارس 2008 از این بنای عظیم را افتتاح کرد
کرپس (به معنی جسد) در واقع سفری در درون بدن انسان است و در خلال این سفر بازدید کنندگان
در هر قسمت عملکرد و فضای حاکم بر آن قسمت از بدن را (اعم از صدا.حرکات....)را احساس
خواهند نمود ..و این که تغذیه سالم ..و زندگی سالم و بعضی ورزشها چه نقشی در در بدن بازی
خواهند کرد ..کرپس در واقع با نمایشگاه های دائمی و وسیع و متنوع خود ضمن دادن اطلاعات
مختلف و همه جانبه امکانات آموزش و سرگرم شدن بازدید کنندگانش رو در حین این سفر
فراهم نموده است..این بنای عظیم و چشمگیر به بلتدی 35 متر در بزرگراهی در بین آمستردام و لاهه بنا شده است
ادامه مطلب
وقتی که برنده می شوید لازم نیست که توضیحی بدهید
وقتی بازنده می شوید نباید آنجا باشید که بخواهید توضیحی بدهید
آدلف هیتلر![]()
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!

ادامه مطلب
منتسکیو این فیلسوف عالیقدر و متفکر بزرگ در کتاب روح القوانین
چنین گفت: جامعه را هیچ چیز نمی تواند به تباهی بکشاند جز دو چیز:
١- قانون فاسد و ٢- فساد قانونی.
کافکا در ۱ نوامبر ۱۹۰۷ به استخدام یک شرکت بیمهٔ ایتالیایی به نام Assicurazioni Generali درآمد و حدود یک سال به کار در آنجا ادامه داد. از نامههای او در این مدت برمیآید که از برنامهٔ ساعات کاری ـ هشت شب تا شش صبح ـ ناراضی بوده چون نوشتن را برایش سخت میکردهاست. او در ۱۵ ژوئیهٔ ۱۹۰۸ استعفا داد و دو هفته بعد کار مناسبتری در مؤسسهٔ بیمهٔ حوادث کارگری پادشاهی بوهم پیدا کرد. او اغلب از شغلش به عنوان «کاری برای نان در آوردن» و پرداخت مخارجش یاد کردهاست. با این وجود او هیچگاه کارش را سرسری نگرفت و ترفیعهای پی در پی نشان از پرکاری او دارد. در همین دوره او کلاه ایمنی را اختراع کرد، و در سال ۱۹۲ به دلیل کاهش تلفات جانی کارگران در صنایع آهن بوهم و رساندن آن به ۲۵ نفر در هر هزار نفر، یک مدال افتخار دریافت کرد. (همچنین وظیفهٔ تهیهٔ گزارش سالیانه نیز به او محول شد و گفته میشود چنان از نتیجهٔ کارش راضی بود که نسخههایی از گزارش را برای خانواده و اقوامش فرستاد.) همزمان کافکا به همراه دوستان نزدیکش ماکس برود و فلیکس ولش که سه نفری دایرهٔ صمیمی پراگ را تشکیل میدادند فعالیتهای ادبی خود را نیز ادامه میداد.
در سال ۱۹۱۱ کارل هرمان همسر خواهرش اِلی، به کافکا پیشنهاد همکاری برای راهاندازی کارخانهٔ پنبهٔ نسوز پراگ، هرمان و شرکا را داد. کافکا در ابتدا تمایل نشان داد و بیشتر وقت آزاد خود را صرف این کار کرد.در این دوره با وجود مخالفتهای دوستان نزدیکش از جمله ماکس برود ـ که در همهٔ کارهای دیگر از او پشتیبانی میکرد ـ به فعالیتهای نمایشی تئاتر ییدیش هم علاقهمند شد و در این زمینه نیز کارهایی انجام داد.
کافکا در سال ۱۹۱۲ در خانهٔ دوستش ماکس برود، با فلیسه بوئر که در برلین نمایندهٔ یک شرکت ساخت دیکتافون بود آشنا شد. در پنج سال پس از این آنها نامههای بسیاری برای هم نوشتند و دو بار نامزد کردند. رابطهٔ این دو در سال ۱۹۱۷ به پایان رسید.
کافکا در سال ۱۹۱۷ دچار سل شد و ناچار شد چندین بار در دورهٔ نقاهت به استراحت بپردازد. در طی این دورهها خانواده به خصوص خواهرش اُتا مخارج او را میپرداختند. در این دوره، با وجود ترس کافکا از این که چه از لحاظ بدنی و چه از لحاظ روحی برای مردم نفرتانگیز باشد، اکثراً از ظاهر پسرانه، منظم و جدی، رفتار خونسرد و خشک و هوش نمایان او خوششان میآمد.
کافکا در اوائل دههٔ ۲۰ روابط نزدیکی با میلنا ینسکا نویسنده و روزنامهنگار هموطنش پیدا کرد. در سال ۱۹۲۳ برای فاصله گرفتن از خانواده و تمرکز بیشتر بر نوشتن، مدت کوتاهی به برلین نقل مکان کرد. آنجا با دوریا دیامانت یک معلم بیست و پنج سالهٔ کودکستان و فرزند یک خانوادهٔ یهودی سنتی ـ که آن قدر مستقل بود که گذشتهاش در گتو را به فراموشی بسپارد ـ زندگی کرد. دوریا معشوقهٔ کافکا شد و توجه و علاقهٔ او را به تلمود جلب کرد.
عموماً اعتقاد بر این است که کافکا در سراسر زندگیش از افسردگی حاد و اضطراب رنج میبردهاست. او همچنین دچار میگرن، بیخوابی، یبوست، جوش صورت و مشکلات دیگری بود که عموماً عوارض فشار و نگرانی روحی هستند. کافکا سعی میکرد همهٔ اینها را با رژیم غذایی طبیعی، از قبیل گیاهخواری و خوردن مقادیر زیادی شیر پاستوریزه نشده (که به احتمال زیاد سبب بیماری سل او شد) برطرف کند. به هر حال بیماری سل کافکا شدت گرفت و او به پراگ بازگشت، سپس برای درمان به استراحتگاهی در وین رفت، و در سوم ژوئن ۱۹۲۴ در همان جا درگذشت. وضعیت گلوی کافکا طوری شد که غذا خوردن آن قدر برایش دردناک بود نمیتوانست چیزی بخورد، و چون در آن زمان تزریق وریدی هنوز رواج پیدا نکرده بود راهی برای تغذیه نداشت، و بنابراین بر اثر گرسنگی جان خود را از دست داد. بدن او را به پراگ برگرداندند و در تاریخ ۱۱ ژوئن ۱۹۲۴ در گورستان جدید یهودیها در ژیشکوف پراگ به خاک سپردند.
عقاید و نظریات مذهبی
کافکا در بیشتر مدت زندگیش بیطرفی خود را در مورد ادیان رسمی حفظ کرد. با این حال و با این که هیچوقت شخصیتهای داستانهایش را یهودی تصویر نکرد، هرگز سعی نکرد ریشهٔ یهودی خود را پنهان کند. او از لحاظ فکری به مکتب هسیدیسم در یهودیت علاقهمند بود که برای تجارب روحانی و صوفیانه ارزش زیادی قائل است. کافکا در ده سال پایانی عمرش حتی به زندگی در فلسطین ابراز تمایل کرد. تناقضات اخلاقی و آیینی موجود در داستانهای «داوری»، «مأمور سوخت»، «هنرمند گرسنه» و «دکتر حومه»، همه نشانههایی از علاقهٔ کافکا به آموزههای خاخامها و تناسب آنها با قوانین و قضاوت در خود دارند. از طرف دیگر سبک وسواسی طنزآمیز راوی مجادلهجوی «ژوزفین خواننده»، سنت شعارگونهٔ موعظههای خاخامها را نمایان میکند.
سبک نوشتاری
کافکا که در پراگ به دنیا آمده بود زبان چکی را خوب میدانست، ولی برای نوشتن زبان آلمانی پراگ (Prager Deutsch)، گویش مورد استفادهٔ اقلیتهای آلمانی یهودی و مسیحی در پایتخت بوهم را انتخاب کرد. به نظر کافکا آلمانی پراگ «حقیقیتر» از زبان آلمانی رایج در آلمان بود و او توانست در کارهایش طوری از آن بهره بگیرد که قبل و بعد او کسی نتوانست.
با نوشتن به آلمانی کافکا قادر بود جملات بلند و تودرتویی بنویسد که سراسر صفحه را اشغال میکردند، و جملات کافکا اغلب قبل از نقطهٔ پایانی ضربهای برای خواننده در چنته دارند ـ ضربهای که مفهوم و منظور جمله را تکمیل میکند. خواننده در کلمهٔ قبل از نقطهٔ پایان جمله است که میفهمد چه اتفاقی برای گرگور سمسا افتاده، یعنی مسخ شده
مشکل دیگر پیش روی مترجمان استفادهٔ عمدی نویسنده از کلمات یا عبارات ابهامآمیزی است که میتوانند معانی مختلفی داشته باشند. مثلاً کلمهٔ Verkehr در جملهٔ آخر داستان «داوری»؛ این جمله را میتوان این طور ترجمه کرد: «و در این لحظه، جریان بیپایان اتوموبیلها از بالای پل میگذشت.» ولی کافکا به دوستش ماکس برود گفته بود که هنگام نگارش این جمله به «انزالی ناگهانی» فکر میکردهاست. در حالی که ترجمهٔ رایج برای verkher همان ترافیک است.
تفسیر نقادانه
بسیاری از منتقدان سعی کردهاند با تفسیر آثار کافکا در چارچوب مکاتب ادبی از جمله مدرنیسم و رئالیسم جادویی مفاهیم عمیقتری از آنها استخراج کنند. ناامیدی و پوچی حاکم بر فضای داستانهای کافکا نمادی از اگزیستانسیالیسم شمرده میشود. برخی دیگر به سخره گرفتن بوروکراسی در داستانهایی مثل «گروه محکومین»، «محاکمه» و «قصر» را نشانی از تمایل به مارکسیسم میدانند، در حالی که برخی دیگر علت مخالفت کافکا با بوروکراسی را آنارشیسم میدانند. دیگرانی نیز هستند که کارهای او را از دریچهٔ یهودیت (بورخس یادداشتهایی در این زمینه دارد) یا فرویدیسم (به دلیل مشاجرات خانوادگی کافکا) یا تمثیلهایی از جستجوی متافیزیکی به دنبال خدا (یکی از معتقدان این نظریه توماس مان بود) میبینند.
تم بیگانگی و زجر کشیدن بارها و بارها در آثار مختلف ظاهر میشود، و با تأکید بر این کیفیت، محققانی مثل ژیل دولوز و فلیکس گواتاری است که عقیده دارند کافکا بیش از نویسندهای تنهایی است که از سر رنج مینویسد، و کارهای او سنجیدهتر و «شادتر» از چیزی هستند که به نظر میرسند.
گذشته از این، با خواندن یکی از کارهای کافکا به صورت مجزا ـ با تمرکز بر بیهودگی تقلای شخصیتها و بدون توجه به زندگی خود نویسنده ـ است که طنز کافکا مشخص میشود. کارهای کافکا از این منظر ربطی به مشکلات خود او در زندگیش ندارد، نمایانگر ساختگی بودن مشکلات آدمهاست.
زندگینامه نویسان گفتهاند که خیلی پیش میآمده که کافکا قسمتهایی از کتابهایی که رویشان کار میکرده را برای دوستان نزدیکش بخواند، و در این خوانشها همیشه بر جنبهٔ طنزآمیز نثر متمرکز بوده. میلان کوندرا طنز کافکا را در اساس فراواقع گرایانه و الهامبخش هنرمندانی جون فدریکو فلینی، گابریل گارسیا مارکز، کارلوس فوئنتس و سلمان رشدی میداند. مارکز میگوید با خواندن مسخ کافکا بود که فهمید «میتوان جور دیگری نوشت».
چه چیز باعث مرگ هیث لجر شد؟
روز چهارشنبه بهمن ماه پزشکان قانونی اعلام کردند که مصرف بیش از اندازه تصادفی 6 نوع مسکن و خوابآور عامل مرگ «هیث لجر» -هنرپیشه معروف هالیوود- بوده است. نتیجه تحقیقات نشان داد که مسمومیت حاد ناشی از مصرف دو مسکن قوی، دو داروی ضد اضطراب و دو داروی خوابآور باعث مرگ این هنرپیشه 28 ساله شده است.
داروهای مصرفی او شامل این داروها بودند: oxycodone، hydrocodone، دیازپام، تمازپام، آلپرازولام و doxylamine.
وبلاگنویسهای پزشک آمریکایی نوشتههای خوبی درباره مرگ لجر دارند:
- یک متخصص بیماریهای کلیه در وبلاگش، با استفاده از سایت Epocrates، تداخلات دارویی را که مسئول مرگ هیث لجر بوده است، بررسی کرده است.
- وبلاگ kevin MD هم پستی در این مورد دارد و در این پست نوشته است که تجویز دو داروی نارکوتیک، سه داروی بنزودیازپینی و یک داروی ضد اضطراب آنتی هیستامینی نمیتوانسته کار یک پزشک باشد و این داروها توسط چند پزشک در بازههای زمانی مختلف تجویز شده بودند. البته در انتهای پست نویسنده این وبلاگ موضوع را به سیاست و انتخابات آمریکا و سیاستهای نامزدهای انتخاباتی در مورد بهداشت و درمان کشانده است!
- وس دیموف یک پزشک دیگر که در وبلاگ clinical cases and images مینویسد، نوشته است که هر کسی که چند دارو میگیرد باید بداند که چه دارویی و به چه مقدار مصرف میکند. او نوشته است که سال 1977 هنگامی که جسد الویس پریسلی مورد آزمایش قرار گرفت، آثار 14 داروی مختلف در خونش پیدا شد. پزشک شخصی او 10 هزار دوز از داروهایی مثل استامینوفن، باربیتورات، داروهای مسکن و خوابآور و داروهای ملین در طول زمان برای او تجویز کرده بود.
لجر در مصاحبهای با نیویورک تایمز در سال گذشته گفته بود که بعد از دو کار استرسآور برای خوابیدن نیازمند مصرف داروهای خوابآور است.
لجر، متولد سال 1979 در پرث استرالیا بود، او از اوایل دهه 1990 وارد دنیای تلویزیون و سینما شد. «داستان یک شوالیه» (2001)، «ضیافت اهریمن» (2001)، «چهار پر» (2002)، «ند کلی» (2003)، «برادران گریم» (2005) و «کازانوا» (2005) از فیلمهای مطرح لجر است. او سال گذشته میلادی فیلم «من اینجا نیستم» را درباره باب دیلن را روی پرده داشت.
لجر برای فیلم سال 2005 «کوهستان بروکبک» به کارگردانی «آنگ لی» نامزد اسکار بهترین بازیگر مر